A Citizen of the Universe


Jahnam asked me to write a few lines about myself as an international person a few days ago. My initial response was the usual one I have. I said, “Jahnam, I find it extremely difficult to write about myself.” Of course this met deaf ears. She suggested I try.

I was born in 1963 in Washington D.C. My parents are Iranian.
In 1963 that was certainly a very rare thing but not an issue in any way.
In 1979 all that changed because of the revolution in Iran (Iranian Revolution).
The Shah (monarch) was replaced by Khomeini, a religious leader.
At that point in time I was a boarding school student in England, aged all of 16. Up to this point I had entered English borders numerous times upon coming to, and leaving, school for various holidays. There had never been any problem since I always had a student visa.

Now I will try and recount a particular experience I had which has helped make me into a fervent internationalist, a citizen of planet earth, if not of the universe.

Imagine me at Heathrow airport in 1979, aged 16, on my way to the next school term. There I am, standing in a line waiting to show my passport. A customs officer of obvious Indian descent took my passport for what I still thought was the usual photo and visa check. Usually this procedure took less than 2 minutes and had never involved any questions. But this time the customs officer couldn’t stop asking me questions. According to my memory and to my great embarrassment (for holding everyone else up) the questions took around 20 minutes. At first I was totally confused as to what exactly this man wanted to know. What could be simpler than my returning to school with a valid visa after the holidays? What could be so important about a 16 year old like me?
Well, I understood and I have never forgotten. Due to the new government of the country which issued my passport I was no longer innocent. I was automatically a suspect. Somebody who had to be treated with care, examined twice as critically, and chained in tighter formalities (visas).

Today there are many many more people out there who are in my situation. Even within the geographical boundaries of Europe we have first and second class citizens according to their nationality.

I believe that the younger generations of Europe should use their democratic rights to force their governments and the European parliament (check this) to hear the voices of their citizens. My feeling is that most young people are aware of belonging to a much larger world than countries and passports allow.

Exercise your rights (many more than simple elections). Be political, because if you are not, others will be for you. Be political and change the world to your image. Let’s make this planet into one country with many cultures.



چند روز پیش جهنم از من به عنوان یک فرد بیننمللی درخواست کرد تا چند خطّی را دربارهٔ خودم بنویسم. جواب اولیه من به جهنم این بود :جهنم برای من از خودم نوشتن خیلی‌ سخت است اما او قبول نکرد! من در ۱۹۶۳ از پدر و مادری ایرانی‌ در واشنگتن متوّلد شدم. مسلما این در ۱۹۶۳ کمی‌ غیر عادی بود اما به هیچ وجه یک مشکل نبود. در ۱۹۷۹ اون اوضاع عوض شد به دلیل انقلاب اسلامی در ایران. خمینی که یک رهبر مذهبی‌ بود جایگزین شاه شد.در اون زمان من یک دانش آموز ۱۶ ساله در لندن بودم. تا اون زمان من به علت سفرهای تحصیلی و تعطیلات مدرسه بسیار زیاد وارد و خارج از مرز انگلستان شده بودم. تا آان زمان هیچوقت مشکلی‌ برای سفر نداشتم چون ویزای من یک ویزای تحصیلی‌ بود. من حالا یکی‌ از خاطراتم رو که در موقیت در راه اینترنشنالیست شدنم به من کمک کرد را، به عنوان یک انسان که متعلق به این کره خاکی یا حتا کهکشان هست با شما در میان میگذارم. تصور کنید من در فرودگاه هیترو در ۱۹۷۹، ۱۶ ساله و در راهم برای رفتن به ترم دوم مدرسه در حال انتظار در صاف برای چک کردن پاسپورتم بودم. یک کارمندی که مشخص بود متعلق به هندوستان بود پاسپورت من را گرفت و من فکر کردم این معمولیست. معمولان این کار تنها دو دقیقه و بدون هیچ سالی‌ انجام میشد اما اون‌بار این کار بیست بقیه جلوی بقیه مسافران با سوالهای غیر طبیعی انجام شد. اولش خیلی‌ برام جالب بود که بدونم این مرد چه چیزی رو می‌خواد بفهمه. چه چیزی می‌تونست ساده تراز برگشت یک دانشاموز از تعطیلات باشه؟ چه چیزی می‌تونست راجع‌به یک نوجوان ۱۶ ساله آنقدر مهم باشه؟ اما متوجه ماجرا شدم و هیچوقت اونو فراموش نکردم. درسته، من به دلیل تعویض دولت کشورم دیگر معصوم و بی‌ گناه نبودام. من به صورت طبیعی به یک انسان غیر عادی و کسی‌ که نیاز به مراقبت زیادی داره تبدیل شده بودم. امروز تعداد زیادی انسان چنین وضعیتی رو دارند. حتا در اروپا تعویض‌های ملیتی زیادی بین کشورهای همسایه وجود داره از نظر من ملیت جوان اروپا باید از حق دموکرتیک خودشون استفاده کنند تا دولتهاشون را مجبور به شنیدن صدای هموتنانشون کنند.به نظر من جوانها می‌دانند که نباید خودشونو حبس در ملّیت و پاسپورت کنند و خودشون را متعلق به یک جهان بزرگ می‌دانند. از حقه خودتون خیلی‌ بیشتراز یک انتخابات ساده دفاع کنید و سیاسی باشید چون اگر نباشید دیگران این کار را به جای شما انجام میدهند. سیاسی باشید و دنیا را به تصویری که می‌خواهید عوض کنید. بیایید تا این جهان را به یک کشور بزرگ با فرهنگهای مختلف تبدیل کنیم.


Comments are closed.